تبليغاتX
هر کی به هر کی :))

هر کی به هر کی :))

واسه دله خودمه

بالاخره امتحان نهایی ما هم تموم شد. تا چند روز یه نفس راحتی بکشیم. البته فقط ۱۰ روز!!!! دوباره از ۵ تیر باید بریم مدرسه. فکر کن!!! منم شدم کنکوری!!! از چیزی که همیشه ترس داشتم. آخه همه هم از آدم توقع بالا بالا دارن. فکر میکنن چون من فرزانگان میرم حتما باید سال اول پزشکی قبول شم!

من گناه دارم به خدا!!! من اگه عربیمو پاس کنم واقعا شاهکار کردم! خیلی نامردن. جالبیش اینه که طراحشم همشهریه عزیز خودمونه!!

من تا کارنامم بیاد جون به لب شدم امسال!! تورو خدا واسم دعا کنید معدلم از ۱۹ نیاد پایین تر. دارم میمیرم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 11:57 توسط سارا|

روز همه ی دوستای گل سمپادیم مبارک...

خیلی جشن امروز تو مدرسه خوش گذشت... . ته سالن جشن نشسته بودیم ورق بازی!!! امیدوارم به شما هم هر شهری هر مدرسه ای که هستید خوش گذشته باشه...

دوستون دارمممممممممممم...

 ممکنه مثل اون ۸ تا فلش هر کدوممون ۸ طرفه دنیا باشیم ولی ریشمون از دریای سمپاده!!

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 21:36 توسط سارا|

خسته شدم! هی درس بخون! هی بزن تو سر خودت! هی حرص بخور! هی واسه ۲۵ صدم نمره با ۱۰ تا معلم .... سر وکله بزن! خسته شدم... تا کی؟؟؟ آخرش که چی؟؟ 

البته این راهیه که از اول ابتدایی خودم انتخاب کردم. حالا که فقط یه سال و نیم مونده نباید جا بزنم. از یه طرفیم میترسم نتیجه نده آخرش و اون رشته ای که میخوام قبول نشم. اه!

چی میشد یه نفر همین طوری عاشقم میشد!!! مفت و مجانی میفرستادم اون ور هر رشته ای که دوست دارم رو بخونم!! اونوقت منم وقتی برمیگشتم یه خانوم دکتر میشدم که واسه مریضام سنگ تموم میذاشتم!!!

بگذریم! اینا همش خواب و خیاله و منم دوباره باید برم پشت میزم و ادامه بدم! حالا آخرش چی بشه خدا میدونه!

بد بختی اینه که این همه هم که تو خونه چپیدم و خودمو حبس کردم اونطور که باید نمیخونم!

تو رو خدا واسم دعا کنید....

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 18:40 توسط سارا|

هه!!! اینم چند نمونه ضد حال که واسم پیش اومده...

ضد حال یعنی اینکه 4 تا سارا تو کلاس باشید( البته اون سه تای دیگه ریاضی اند فقط من تجربیم. ازین لحاظ باز جای شکرش باقیه!) اونوقت با یه خط جدید به دوستات اس ام اس بدی آخرشم قید کنی که سارا ام!! بعد کلی حرف زدن یهو طرف واست بنویسه تو کدوم سارایی!!؟؟؟ این لحظه است که اشک تو چشمای آدم جمع میشه !!! بعدش که جواب میدی sara s ام!!!!! بگه إإإإإ من با اون یکی سارا اشتبات گرفتم!!!!!

یا مثلا میخوای یکیو بپیچونی داری از پشت تلفن میگی روزه ام، حال ندارم بیام، یهو خواهرت داد بزنه پاشو بیا ناهارتو بخور!!!!!

یا کلی واسه دیدن یه فیلم ذوق داری و زودتر پیچوندی اومدی خونه ولی به محض اینکه میذاریش میبینی انقدر خش داره که فقط گزیده ای از فیلمو میتونی ببینی...!!!

اینا ضد حالایی بود که اخیرا باهاشون مواجه شدم وگرنه ضد حال زیاده...

اگه ازین مدل ضد حالا به شمام خورده بگید یکم بخندیم!!!
نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 12:48 توسط سارا|

 

 

این چندوقت گیر یه مسئله ای بودم. اه!!!!! بدترین تصمیمم گرفتم!!!! تا الانم یه کم گیر این تصمیم اشتباهمم! البته حقمه! هرکی خربزه میخوره پای لرزشم میشینه.. اولش خوب بود!!! ولی بعدش...

بگذریم! ممنون از راه کارایی که دادید ولی من آخرشم کار خودمو کردم!

راسیییییییی... ۲۸ تیر تولدم بود!  با اینکه یه ماهی ازش گذشته ولی تازه میخوام تولد بگیرم! تولدممم مبارک!

نماز روزه هاتونم قبول! من که امسال انگار توفیق ندارم! ولی با این حال ۲ روز گرفتم!

توروخدا منم دعا کنید

نوشته شده در شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 12:24 توسط سارا|

 

بعضی وقتا یه ماجراهایی آدم میشنوه و خیلی ناراحت میشه. اون لحظه با خودم فکر میکنم اون فقط یه اتفاقیه که واسه دیگران اتفاق میافته. عمرا همچین چیزی واسه من اتفاق بیفته. تو این یه سال خیلی ازون اتفاقاتی که قبلا واسم فقط یه قصه بود برام اتفاق افتاد.. واقعا چقدر دردناکه... این چند روز یکی دیگه از همون اتفاقاتی که واسم قبلا خنده دار و دور از ذهن بود افتاد... واقعا دیگه گیج شدم...

واقعا نمیدونم چطوری باید از این مخمصه بیام بیرون... چقدر سخته سر یه ۲ راهی گیر کنی... سخت ترین لحظات زندگی آدم همین زمان هاست...

انقدر بهم فشار اومد که اومدم اینجا شاید یکم ازین فشار بیام بیرون...

توروخدا واسم دعا کنید...

نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 18:50 توسط سارا|

 

بالاخره بعد از چند وقت دوری اومدم...

میدونم که همه توم از دوری من زانوی غم به بغل گرفته بودید ولی چه کار میشه کرد این روزا سرم خیلی شلوغه... درسا هم زیاده و هم سخته!!!

امروز دیگه زیادی سرخوش بدم که اومدم اینجا... امروز امتحان ریاضی داشتیم که شد گروهی و تستی..

فردا امتحان ریاضی داشتم دوباره که لغو شد..

امتحان عربیمم فکر میکردم میشم ۸ از ۱۰ شدم ۹.۲۵

خلاصه خیلی خوش گذشت...


-این روزا خیلی دلم تنگه... خیلی خیلی.. دعا کنین خبری بشه ازش...

حتی نمیدونم زنده است یا نه.!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 15:51 توسط سارا|

 

 آخ جون ۲ باره داره عید میاد...

 من این دوران قبل از عیدو خیلی دوست دارم... همیشه قبل از عید خیلی بیشتر از خود عید خوش میگذره.. این روزا کلاسا هم تق و لقه. درسم که نمیخونیم! خلاصه خیلی خوش میگذره. این موقع ها همه ی بچه ها یه روز قرار میذارن که دیگه نیان مدرسه. در این مواقع همیشه من ضرر میکنم. چون من همیشه سر قولم هستم ولی فرداش که میشه میبینم به به اکثر بچه ها رفتن و من ساده لوح حرف اینارو باور کردم! امسال دیکه می خوام عین شیر تا روز آخر بیام مدرسه!!!

مخصوصا سبزه درست کردن رو خیلی دوست دارم. من هر سال گندومامو ۴ روز مونده به عید میذارم سبز کنن. برای همین همش استرس دارم که رشد میکنن یا نه. البته همیشه هم رشد میکنن ولی به استرسش نمی ارزه. امسال دیگه میخوام زودتر بذارمشون...

از مشکلات دیگه ام اینه که سکه حتما باید نو، سیب حتما سرخ و بدون لک، از همه بدتر که یه سیر درست حسابی هم پیدا نمیشه...

تخم مرغ رنگ کردن رو بیشتر از همه دوست دارن در حال مرگم که باشم حتما باید یه تخم مرغو رنگ کنم.

اه ولی یه جورایی دارم حس میکنم دارم پیر میشم و به کنکور نزدیکتر... ولی اینم یه خوبی داره که دیگه میرم دانشگاهو از شر مدرسه خلاص میشم....

راستی امسال سال گوسفنده؟؟؟ اگه میدونید بگید. میخوام عروسکشو بذارم سر سفره!!

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 18:23 توسط سارا|

 

بالاخره امتحانات ما هم تموم شد و راحت شدم. دیگه داشتم می ترکیدم از این همه امتحان پشت سر هم!!!

دیگه تا به مدت ۲ هفته درس خوندن تعطیله!!!

ولی اصلا خوشحال نیستم آخه یه چندتا از امتحانامو بد دادم. جالبیش اینه که اون امتحانایی رو که بد دادم، بالاترین نمره توی مستمراشون من بودم. همیشه من همین طوریم بر عکس همه در طی سال درسامو خوب میخونم ولی برای امتحانای ترم اصلا حال و حوصله درس خوندن ندارم...!!!

دوستان عزیز ببخشید اگه دیر به دیر آپ میکنم

نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 16:33 توسط سارا|

چقدر دلم گرفته...

این روزا انگار غم دنیا تو دلمه...

خیلی روزا سخت میگذره... امتحانای پشت سر همم دیگه سخت ترش میکنه.

به هر کیم که میگم، میگن حقته!!! دیگه از دردسرای مدرسه ی تیزهوشان رفتنه... آخه اینم شد حرف؟؟؟ ما مگه دل نداریم؟ همش باید درس بخونیم؟؟ تو یه هفته 8 تا امتحان داشتیم!!! تازه از فردا امتحانای ترمم شروع میشه... مثلا فردا امتحان دفاعی دارم ولی یه کلمه از اول سال نخوندم! حوصله ی تقلب نوشتنم ندارم!!  گفتم تقلب یاد این بچه های لوس و جاسوسمون افتادم که هنوز با ۱۶ سال سن!!!  آدم نشدن!!! سر امتحان تستی ریاضی من بدبخت عین خر خونده بودم... سر جلسه هم طبق معمول یکی دو تا سوالم از بچه ها گرفتم( که یکیشم غلط بود!!!!) ولی به اندازه ی ۲ برابر سوالا به همه رسوندم!!! این دوستان گرامی فکر کرده بودن من در تمام این مدت فقط داشتم سوال میگرفتم رفتن به دبیر اسامی شاگردان متقلب را دادن!!! در تمامی اسامی نام من بدبخت مشاهده میشد!!!!

آخه من چقدر بد شانسم!!!!!


در این ماه محرم آدم چقدر چیزای عجیب غریب میبینه!!!

این دخترای همسایه مونو دیدم واقعا چشمام باور نمیکرد اینا همون دخترای درب و داغون همیشگی اند!!! مو های رنگ کرده، لباسای تنگ... آرایشای غلیظ ....

قیافه شون ۱۸۰ درجه عوض شده بود. فکر کنم از سه روز قبل وقت آرایشگاه گرفته بودن... نمیدونم عروسی خواهرش بود یا عزاداری امام حسین!!!

یه چند دقیقه بعد دوست پسر یکی از دوستامو دیدم. این بشر فکر نمیکنم اصلا بدونه امام حسین کی هست اونوقت یک طبلی میزد و لباس مشکی پوشیده بود که یکی نمیدونست فکر میکرد این بچه از دوران شیر خوارگیش به عشق امام حسین بزرگ شده!!! نکته ی جالبش این بود که تا یه دختر رد میشد از کنارش سرش عین جغد ۳۶۰ درجه میچرخید!!!

حالا نمیگم خودم هیچ عیبی ندارم ولی لا اقل به خیلی چیزا اعتقاد دارم و حریم خودمو میشناسم...

با خودم میگم خوبه این مراسمای عزاداری رو تو ایران داریم وگرنه بعضیا دیگه مجال خودنمایی نداشتن!!!

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 18:38 توسط سارا|

 

این بیکاریم خودش یه معضلیه هاااا...

امروز زنگ آخر زیست داشتیم که نصف بچه ها رو بردن آزمایشگاه. ما هم موندیم بیکار... اولش نشستیم نقطه بازی کردیم ( که البته من بردم!!!) بعدش رفتیم حیاط که انقد هر سرد بود داشتیم قندیل میبستیم!!!  آخه مدرسه ی ما یه جورایی وسط کوهه که هواش سه برابر سرده!!!

مدرسه ی ما هم راهنمایی داره هم دبیرستان. یه سر رفتیم ساختمون راهنمایی که کلی هم معلما تحویلمون گرفتن و به عنوان دانش آموزان نمونه به بچه های راهنمایی معرفیمون کردن!!!!

راهنماییا زودتر از ما تعطیل میشن ما هم با سرویس راهنماییا اومدیم و رفتیم خیابون ملک پیاده شدیم.(بچه های اراک خیابون ملک رو میشناسن. کلا یه خیابون معروف اراکه که روزا یه مشت ملت بیکار و درب داغون میریزن توش!!! خونه ی ما هم تقریبا نزدیکشه!!)

از اول ملک تا آخرشو پیاده با دوستم رفتیم. وایییی چقدر وحشتناک بود که باد سرد مستقیم میخورد تو پیشونی من بد بخت!!!  تصمیم گرفتیم بریم خونه که بچه های خودمونم رسیدن. همشون تعجب کرده بودن که ما چه جوری از مدرسه بدون سرویس اومدیم اینجا!!!

داشتم دیگه میرفتم خونه که افتادم پشت سر یه گله پسر خر دهاتی که هی تیکه مینداختن بهم. یکیشونم که از همه داغون تر بود هی بهم میگفت نیا دنبالم بهت شماره نمیدم!!! اگه وسط خیابون نبود چنان میزدمش که از جاش بلند نشه. آخه یکی نبود به این بگه از تو آدم تر پیدا نمیشه که من بخوام ازش شماره بگیرم!!!

نمیدونم چه جوریه که بعضیا شب تا صبح تو خیابونا ول میگردن و بهشونم خوش میگذره!

یاد چند وقت پیش افتادم که داشتم با عجله از کلاس زبان میرفتم خونه که برم درسامو بخونم. ۲ تا دختر سانتی مانتال با هفت قلم آرایش داشتن جولوم راه میرفتن. یکیشون برگشت به اون یکی گفت خسته شدم چرا هیچکس نمیفته دنبلامون!!!

واقعا چرا بعضیا انقد وقت اضافه دارن ولی من نه؟؟!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 15:56 توسط سارا|

 

اه اه اه...

چقدر این یکشنبه ها روزای مذخرفیه... تو یه روز هم عربی!!! هم زیست هم فیزیک و هم زبان فارسی داریم و البته این که تا ساعت ۲:۳۰ هم مدرسه تشریف داریم!!!!

همه ی اینا به کنار زنگ اول که عربی داریم به اندازه ی دو روز میگذره... یک معلم نخراشیده!!! که انصافا معلم عربی بودن کاملا برازندشه!!   ابروهای به هم پیوسته، دماغ پله ای!!! لبای کلفت!!! چشمای تنگ با عینک! و قد نسبتا کوتاه! (حالا منظور فقط قیافه ش نیست. از همه بدتر اخلاق مسخره شه که باعث میشه آدم به قیافشم خیلی توجه کنه و ایراد بگیره) حالا جالبه با این قیافه و این اخلاق مذخرفش یه زمانایی هم تو کلاس هی مزه میپرونه که چشمای من یکی قیلی ویلی میره!

من به شخصه از عربی بدم نمیاد و تا امسال دبیرای با حال و خوی داشتیم، ولی نمیدونم امسال این مدیر ....... !!! این عتیقه رو از کجا پیدا کرده!!!

خیلی دیگه وقت ندارم اوصاف زنگای دیگه ی یکشنبه ها رو بکنم چون الان نه زیست خوندم نه فیزیک خوندم و نه زبان فارسی نوشتم!!

خدا چنین روزایی رو نصیب هیچ نگون بختی نکنه!

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:39 توسط سارا|

 

 

چند روز پیش دبیر ادبیاتمون یه شعری واسمون خوند که توش سارا داشت. منم که خودشیفته !!! و اهل شعر .... !!!سریع آدرس سایت شعر که اتفاقا اسم سایت هم سارا شعر!!! بود رو پیدا کردم و شعر رو گذاشتم اینجا

 این شعرو آقای محمدحسین بهرامیان گفته .

کسایی که اهل شعرن بخونن با حاله.

 

قبله کمی متمایل به آن طرف

آمد درست زير شبستان گل نشست

دربين آن جماعت مغرور شب پرست
 

يک تکه آفتاب نه يک تکه از بهشت...

حالا درست پشت سر من نشسته است
 

اين بيت مطلع غزلی عاشقانه نیست

اين سومين رديف نمازی خيالی است
 

گلدسته اذان و من و های های های

الله اکبر و انا فی کل واد ... مست
 

سبحان من يميت و يحيی و لا اله

الا هو الذی اخذ العهد فی الست
 

يک پرده باز پشت همين بيت مي کشيم)

(او فکر می کنيم در اين پرده مانده است
 

..................................................
 

سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو

با چشمهای سرمه ای...ان لا اله ...مست
 

دل می بری که...حی علی ...های های های

هر جا که هست پرتو روی حبيب هست
 

بالا بلند ! عقد تو را با لبان من

آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست
 

باران جل جل شب خرداد توی پارک

مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست
 

آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پريد

نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست

 

سبحان من يميت و يحيـــــــــــــی و لا اله

الا هو الـــــــــــــذی اخذ العهــــد فی الست
 

سبحان رب هر چه دلم را ز من بريد

سبحان رب هر چه دلم را ز من گســــست

 

سبحان ربی الــ... من و سارا .. بحمده

سبحان ربی الــ ... من و سارا دلش شکست
 

سبحان ربی الــ... من و سارا به هم رسیــ...

سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟
 

زخمم دوباره وا شد و اياک نستعين

تا اهدنا الـصـ ... سرای تو راهی نمانده است
 

مغضوب اين جماعت پر های و هو شدم

افتادم از بهشــــــــــــت بر اين ارتفاع پست

***

يک پرده باز بين من و او کشيده اند)

( سارا گمانم آن طرف پرده مانده است)

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 14:24 توسط سارا|

خیلی خوبه که هیچ کس آدرس این وبلاگو فعلا نداره و هیچکس نمیخونش!!!

میتونم هرچی دلم بخواد میتونم بنویسم

یه فکری به ذهنم رسید. اگه کسی این وبلاگ رو نخونه خب چه کاریه هر چی میخوام برم تو دفترچه خاطراتم بنویسم !!!!!!!!!۱

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 16:14 توسط سارا|

سلام. اینی که میبنید تازه ساختمش. مطالبشم در آینده مخاطبای خاصی نداره. همه میتونن ازش بهره ببرن :دی

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 16:31 توسط سارا|


آخرين مطالب
» ما هم شدیم کنکوری!!
» سمپادیاااا روزتون مبارک.........
» درس درس درس.....
» ضد حال یعنی...
» اومدم دوباره!!!
» 2 راهی....
» سلامممم
» آخ جون عید...
» امتحانات
» چقدر دلم گرفته...
Design By : Pars Skin